X
تبلیغات
دراما - جزوه ی کامل دستور زبان فارسی

دراما

با عوامل تکفیر،صنف ارتجاعی باز حمله می کند دایم، بربنای آزادی

با سلام ... ورود شمارا به وبلاگ دراما خوش آمد میگویم ... برای مشاهده کامل مطالب از آرشیو مطالب وبلاگ استفاده کنید.

دستور زبان فارسی

تذکر:( مراجعان محترم-  این جزوه ویرایش شده است جهت مطالعه نسخه جدید آن به آرشیو مطالب هفته چهارم فروردین۹۲ مراجعه فرمایید و ازنظرو انتقاد خود ما رامطلع فرمایید)

بخش اول

 تعریف دستور زبان: دستور زبان فارسی دانشی است که ما را به درست نوشتن و درست گفتن وا می دارد. هر زبان نیازمند به کلمه ها و واژه هایی است و هر کلمه از تعدادی حرف تشکیل شده است.

  زبان فارسی دارای 33 حرف است که هشت حرف آن: ث- ح- ص- ض- ط- ظ- ع- ق مخصوص زبان عربی است و 4 حرف آن: پ- گ- چ- ژ مخصوص زبان فارسی و بقیه در دو زبان مشترک هستند.

 در زبان فارسی حرف الف در ابتدای کلمه نمی آید،مانند: زیبا- کار، بنابراین نوشتن کلمه هایی مثل: آئین- پائیز- پائین و مانند آن غلط است و بجای آن باید نوشت: آیین – پاییز و پایین. همزه درکلماتی مثل: خانهء من – لانهء گنجشک- آشیانهء کلاغ و مانند آن در حقیقت ی است و بهتر است بشکل کامل نوشته شود مانند: خانه ی من – لانه ی کنجشک و . . . در زبان فارسی حرف همزه فقط در ابتدای کلمه قرار می گیرد مانند ابرو- ایران- اسب.

تخفیف در کلمه: گاه  برای شیرینی عبارت یا از روی ناچاری برخی از حروف یک کلمه را حذف می کنند که به این عمل تخفیف یا مخفف کردن می گویند: راه- چاه- اکنون- ماه- خورشید که بصورت: ره- چه- کنون- مه- خور نوشته می شود.

جمله

تعریف جمله: به مجموع چند کلمه که مفهومی را می رساند یا مطلبی را بیان می کند جمله می گویند و چون جمله از چند کلمه تشکیل می گردد بهتر است به کلماتی که در جمله به کار می روند و اقسام آن بپردازیم.

اقسام کلماتی که در جمله بکار می روند:

1- اسم

تعریف اسم: اسم کلمه ای است که برای معین کردن و مشخص کردن انسان یا حیوان یا چیزی بکار برده می شود. مانند: مرد- پدر- سعدی- درخت- دانش- گوسفند- اسب- کتاب- میز- کلاس و مانند آن.

1-1- اقسام اسم:

1-1-1- اسم عام- اسم خاص: اسم یا بر افراد هم نوع و همجنس خود دلالت می کند که اسم عام است مانند کتاب- شهر- مرد. گاه اسم بر یک فرد خاص یا یک حیوان خاص دلالت می کندمانند: کتاب گلستان- تهران- علی – رخش که اسمهای خاص هستند.اسم عام را اسم جنس نیز می گویند.

1-1-2- اسم ذات- اسم معنی: اسمی که بخودی خود وجود دارد یا قائم بذات است را اسم ذات گویند: باغ- بلبل- سگ- و اسمی که وجودش وابسته به وجود دیگری است را اسم معنی می گویند. مانند: عقل- هوش- سفیدی- بخشش-

1-1-3- اسم ساده(بسیط)- اسم مرکب: اسم ساده یک کلمه و بدون جزء است مانند: کتاب- خانه- گل . اسم مرکب از دو کلمه وبیشتر ساخته است مانند: کتابخانه- گلاب- کارخانه.-اسامی مرکب به اشکال زیر ساخته شده است:

1- از دو اسم: گلاب- صاحبدل و...

2- از اسم و صفت: دلتنگ- سپید رود- دلسرد و...

3- از اسم و عدد: چهارپا- سی وسه پل- و...

4- از دو فعل: هست و نیست- بود ونبود- و...

5- باحذف کسره مضاف: پدر زن- مادر شوهر- و...

6- از دو صفت: نیک وبد- سرد وگرم و.

7- از اسم وقید: همیشه بهار- زیرزمین و...

8-ازدوقید: چون وچرا- بوک ومگر-و...

9-از اسم واسم مفعول: دلشکسته- خمیده قد- و...

10- از دو مصدر: بردوباخت- رفت وآمد- تاخت و تاز-و...

11-ازاسم وپیشاوند: همسر- همکلاس- درآمد- بازدید

12- از اسم وپساوند: باغبان- گلستان- جانور- دانشکده

1-1-4- اسم معرفه- اسم نکره: اسم معرفه آنست که برای شنونده مشخص و معلوم باشد و اسم نکره آنست که برای شنونده نا آشنا باشد. نشانه های اسم نکره به قرار زیر است:

1-ی: کتابی- دختری – سیبی

2-یک: یک کتاب- یک دختر- یک سیب

3-یکی: یکی جهود ومسلمان نزاع می کردند/چنانکه خنده گرفت ازحدیث ایشانم. یکی در را میکوبد- یکی ازدور می آید

1-1-5-اسم مصغر- اسم مکبر: اسم مصغر مانند: بازارچه- باغچه- کتابچه- مژه(مویچه)- نایژه(نایچه)- دخترک- طفلک

1-1-6- مفرد- جمع- اسم جمع: مفرد اسمی است که تنها یک مصداق دارد و. جمع اسمی است که بیش از یک مصداق دارد. و اسم جمع اسمی است که اگر چه بظاهر مفرد است اما مصادیق متعددی از یک نوع را در بر می گیرد. مانند: گله- لشکر و قوم.

1-1-7- اسم جامد- اسم مشتق: اسم جامد اسمی است که از کلمه ی دیگری گرفته نشده باشد مانند سر – کوه- درخت- و اسم مشتق اسمی است که در ساختمان آن از کلمه دیگری استفاده شده باشد : کوشش- دستگیره- ناله – نیکی

 

2- فعل:تعریف فعل: فعل کلمه ایست که  انجام دادن کار یا حالت کسی یا چیزی را در یکی از زمانهای گذشته (ماضی)، حال (اکنون) وآینده(مستقبل) را بیان می کند. طبق این تعریف در معنای هر فعل سه مفهوم اصلی موجود است:

1-کار یا حالت

2-زمان انجام کار

3-شخص انجام دهنده کار

بطورمثال فعل(می آید) بعنوان فعل، نشان می دهد که عمل آمدن در زمان حال توسط تو در حال صورت گرفتن است. باید توجه داشت که تفاوت فعل با مصدر در آن است که مصدر سر زدن کار یا حالتی را بدون دخالت زمان و شخص بیان می کند مثل: آمدن

هر فعل نیز به فاعل یا مسندالیه نیاز دارد. مسندالیه یا فاعل در زبان فارسی به سه صورت ظاهر می شود و چون هر صورت می توند مفرد و جمع باشد مجموعا شش حالت داریم:

1-گوینده(متکلم)- اول شخص مفرد- من

2-مخاطب (کسی که با او سخن گفته می شود)- دوم شخص مفرد – تو

3-غایب(کسی که سخن از او در میان است)- سوم شخص مفرد – او

4-اول شخص جمع- ما

5-دوم شخص جمع- شما

6-سوم شخص جمع- آنها(یشان)

2-1- اقسام فعل:

        2-1-1-(فعل لازم– فعل متعدی): گاه معنی فعل با بودن یا داشتن فاعل تمام می شود و نیازی به مفعول ندارد. در این صورت آنرا فعل لازم می دانیم.مثال: مهشید از خرید بر گشت. او همیشه می خندد. فعل متعدی فعلی است که علاوه بر فاعل به مفعول نیاز دارد. متعدی بمعنی تجاوز کننده است یعنی معنی فعل از فاعل تجاوز می کند و به مفعول می رسد.مثال: این کتاب را از کتابفروشی خریدم. خداوند جهان را آفرید.

      نکته: راه تشخیص فعل لازم و متعدی: برای این کار قاعده مشخصی وجود ندارد ولی بر حسب تجربه مثلا می توان با آن فعل جمله ای ساخت که تنها دارای فاعل باشد اگر جمله ای ساخته شود که دارای معنی باشد و شنونده را قانع کند و برای او سوالی پیش نیاید آن فعل لازم است. اما اگر سوالاتی مانند چه کسی را یا چه چیزی را برای مخاطب پیش بیاید آن فعل متعدی است. مثال: خورد- زد – مرد- سوخت- . . . فعلهای متعدی هستند- آمد- رفت – فعلهای لازم هستند.

2-1-2-(فعل معلوم – فعل مجهول): فعل لازم فعلی است که به فاعل نسبت داده میشود و فاعل آن مشخص و معلوم است.مثال: فاطمه به درس گوش می دهد. افسانه از مدرسه برگشت. احمد سیب را خورد. گاه فاعل فعل مشخص و معلوم نیست و فعل به مفعول نسبت داده می شود: سیب خورده شد. 

 نکته: فقط فعل های متعدی می توانند مجهول قرار گیرند و فعل لازم همواره معلوم است، چون مفعول ندارد تا بدان نسبت داده شود.

     2-1-3- اقسام فعل از نظر زمان:

1-    فعل ماضی( گذشته) و اقسام آن:

 فعل ماضی روی دادن کار یا پیش آمدن حالتی را در زمان گذشته بیان می کند. مثال: درویش را ضرورتی پیش آمد، گفت: فلان نعمتی دارد بی قیاس، اگر بر حالت تو واقف گردد، همانا که در فضای آن توقف روا ندارد. اقسام ماضی:

-ماضی مطلق یا ساده: آنست که کار یا حالتی در زمان گذشته رخ داده است را بیان می کند، چه زمان آن با حال فاصله زیاد داشته باشد یا فاصله نزدیک. گفتم- دیدمش- پرسید- سوختند.

- ماضی استمراری: می فهماند که فعل در گذشته بطور مستمر یا ادامه دار انجام می شده است.آنکه دائم هوس سوختن ما میکرد  /  کاش می آمد و از دور تماشا میکرد.

-ماضی نقلی: از گذشته بطور نقل حکایت می کند.پدرم خوابیده است. دیده ای- شنیده ای

 

- ماضی بعید: آنست که زمان انجام فعل نسبت به حال دور باشد و چون گاهی پیش از ماضی دیگری می آید آنرا ماضی مقدم هم گفته اند. مثال: پیر زنی موی سیه کرده بود  /  گفتمش ای مامک دیرینه روز/ موی به تلبیس سیه کرده گیر / راست نخواهد شدن این پشت گوژ. حافظ آن ساعت که این نظم پریشان می نوشت /طایر فکرش به دام اشتیاق افتاده بود.

-ماضی التزامی: انجام فعل را در گذشته با شک و تردید، یا امید و آرزو بیان می کند: مثال: امیدوارم خوابیده باشد.

2-فعل مضارع واقسام آن: فعل مضارع انجام دادن کار یا بیان حالتی را توسط کس یا چیزی در زمان حال بیان می کند. و مانند ماضی دارای اقسامی است:

-مضارع اخباری: کار را بصورت خبر قطع و یقین بیان می کند. معمولا با مضارع اخباری "می" آورده می شود. مثال: درابتدای پاییزهنگامی که برگها زرد می شوند بادهای مهرگان وزیدن آغاز می کنند آخرین گل کم فروغ تابستان باز می شود وآهسته رو به زوال می گذارد.

-مضارع التزامی: انجام کار یا بیان حالتی را در زمان حال با شک و تردید و یا خواهش بیان می کند. شاید بیایم. شاید بتوانم بیایم.  

3-فعل آینده( مستقبل ): فعل آینده بیان کننده ی عمل یا حالتی است که در زمان آینده قرار است انجا گیرد.

2-1-4-  وجوه فعل از نظر طرز بیان گوینده:

-وجه اخباری: از وقوع کاری یا حالتی در گذشته، حال و آینده بطور قطع خبر می دهد.

-وجه التزامی: وقوع کاری یا حالتی در گذشته، حال و آینده به صورت شک و تردید یا خواهش بیان می شود

- وجه امری: گوینده،انجام کاریا پذیرفتن حالتی  را در زمان حال یا آینده فرمان می دهد یا خواهش می کند. برخیز و مخور غم جهان گذران/خوش باش و دمی به شادمانی گذران

-وجه شرطی: وجه شرطی آنست که انجام کاری را مشروط برانجام شدن کاری دیگر نماید: اگر درس بخوانی موفق خواهی شد.

-وجه وصفی: اگرفعلی بصورت صفت نوشته یا خوانده شود ولی معنای فعل را در بر داشته باشد آنرا وجه وصفی فعل می گویند. مانند: خجلت زده – ایستاده- بهت زده

نکته: هرگز پس ازفعلی که به صورت وصفی نوشته اند حرف ربط "و" نمی آورند. وقتی قیافه مادر پیر و بینوایش را که بهت زده، جسد بی روح دختر جوان خود را می نگریست دیدم؛ تلخ ترین حالتی که تاکنون درعمر خود چشیده بودم، احساس نمودم.

-وجه مصدری: فعل بصورت مصدر نوشته می شود ولی معنی فعل می دهد. و معمولا بعد از کلمه هایی مانند: شایستن – بایستن – توانستن  آورده می شود.مثال: به عذر و توبه توان رستن از عذاب خدای /  ولیک می نتون از عذاب مردم رست.  یا: من وصف کمال تو نیارم گفتن/ وین در گرانمایه نیارم سفتن.

2-1-5- فعل دعا– فعل تمنا: فعل دعا آنست که کسی یا چیزی را به دعا بخوانند و یک صیغه هم بیشتر ندارد. مانند: باد – بادا- کناد- مباد- مکناد . جهاندار این بر تو آسان کناد /  دل دشمنانت هراسان کناد. فعل تمنا آنست که آرزوی کسی یا چیزی را بنمایند: کاش جوانی بازمی گشت. کاشکی می دانست چه اندازه دوستش دارم.

2-1-6-افعال معین(کمکی): فعلهایی هستند که  فعلهای دیگر بکمک آنها صرف می شوند: استن- بودن – شدن – خواستن – شایستن – یارستن – بایستن.

 3- صفت

تعریف: صفت، کلمه ای است که حالت و چگونگی اسمی را ازقبیل رنگ، شکل، اندازه، مزه، جنس، نسبت و امثال آن بیان می کند. مانند: مرد کوچک- دانش آموزتنبل- درخت تنومند. دراین مثالها به کلمه های اول (مرد- دانش آموز- درخت) موصوف گفته می شود و به کلمه های دوم (کوچک- تنبل- تنومند) صفت گفته می شود. اغلب صفت را بعد از موصوف می آورند و به ندرت اتفاق می افتد که صفت را پیش از موصوف بیاورند. مانند: هوشنگ خوب پسری است. گاه بین صفت و موصوف یک فعل قرار می گیرد. مانند: او دختری است دانا. گاهی اتفاق می افتد که "ی" نکره با صفت و موصوف همراه می گردد که این"ی" زمانی به موصوف و زمانی به صفت متصل میگردد. مانند: داستانی دلپذیر- جوانی دلیر- قصه ای شیرین. یا: داستان دلپذیری- جوان دلیری- قصه شیرینی.

نکته1: در موقع افزودن موصوف به صفت در وقت خواندن، "کسره ای" به آخر موصوف می دهند و سپس صفت را به آن می افزایند. مانند: چشم سیاه- زن دانا و... ولی گاه به اسمهایی بر می خوریم که که در آخر آنها "الف" یا "و" است و این دو حرف کسره پذیر نیستند در این صورت ابتدا حرف "ی" به آخر اینگونه اسمها می افزاییم و سپس صفت را می آوریم. مانند: خدای بخشنده- موی سیاه- روی زیبا.

نکته2- گاه یک اسم ممکن است چند صفت داشته باشد که هنگام بیان صفتها برای چنین موصوفی یا باید کسره را به آخر هر صفت اضافه کنیم یا بکمک حرف ربط "و" صفتها پشت سر هم آورده شوند. مانند: دوست عزیز خوب با محبت من. یا: دوست عزیز و خوب و با محبت من.

نکته3-صفت هرگاه با موصوف خود همراه باشد، همواره بصورت مفرد نوشته می شود؛ حتی اگر موصوف آن جمع باشد. بنابراین در زبان فارسی صفت با موصوف خود از حیث مفرد و جمع بودن مطابقت نمی کند ولی اگر صفتی جانشین موصوف خود قرار گیرد؛ مانند اسم بصورت جمع در می آید و تمام حالتها و نقشهای اسم را می پذیرد. مانند: مردان خردمند- مردان نیازمند- اشخاص فقیر که اگر موصوف آنها حذف شود به اینصورت در می ایند: خردمندان- نیازمندان- فقیران.

نکته4- گاهی اینقدر این صفتها جانشین موصوف خود شده اند که دیگر حالت ومعنی وصفی خود را از دست داده اند، و بیشتر در معنای اسم بکار می روند. مانند: نویسنده- اخترشناس- مالک- فرماندار- استاندار.

3-1- اقسام صفت:

1- صفت مطلق           4- صفت فاعلی           7- صفت تفضیلی

2- صفت جامد            5- صفت مفعولی         8 - صفت عالی

3- صفت مشتق         6- صفت نسبی           9 - صفت ساده        10- صفت مرکب

1- صفت مطلق؛ یا ساده آنست که حالت موصوف خود را بطورمطلق بفهماند. ماندد: گل سرخ- کتاب بزرگ- زن پارسا- خدای مهربان- کبوتر سفید- چشم سیاه.

2- صفت جامد؛ آنست که از کلمه ای دیگر مشتق نشده باشد، (از ریشه فعل گرفته نشده باشد). مانند: خوب- بد- تلخ- سیاه- سفید- کوتاه- دراز- روشن- تیره.

3- صفت مشتق؛ آنست که از ریشه ی کلمه ی دیگری(ریشه فعل) گرفته شده باشد. مانند: دونده- بینا- آموزگار- پرستار- نمودار.

4- صفت فاعلی؛ آنست که بر کننده کاری یا دارنده حالتی دلالت نماید. مانند: دانا- بیننده- ستمگر- سوزان- راننده- دوان. نشانه های صفت فاعلی در زبان فارسی بدین گونه است:

-نده : که به آخر فعل امر اضافه می شود مانند: گوینده- شنونده- خواننده- دونده- رونده – حزن آور- زورگو- خطابین- دانشجو- وطنخواه- سختگیر

-ان : که این نیز به آخر فعل امر می آید وغالبا جنبه قیدی دارد و نه صفت ولی گروهی نیز آنرا صفت حالیه گفته اند. مانند: گریان- خندان- پرسان.

-الف: که این نیز به آخر فعل امرافزوده می گردد و صفت یا حالتی را برای شخص یا چیزی بطور همیشگی بیان می نماید. مانند: دانا- بینا- شنوا- گویا. درعربی به این صفتها، صفت مشبهه گفته می شود.

-ار: در آخر فعل ماضی و امر: پرستار- نمودار- خواستار- خریدار

- گار: درآخر فعل ماضی وامر: آموزگار- آفریدگار- پروردگار

-کار: در آخر اسم اضافه می شود: ستمکار- فراموش کار

- گر: که این نیز به آخر اسم اضافه می شود: ستمگر- دادگر- بیدادگر

5-صفت مفعولی؛ که به آن اسم مفعول نیز گفته می شود. آنست که برشخص یا چیزی که فعل بر آن واقع شده است دلالت نماید:  زده- گفته- دست پخت- نازپرود- خواب آلود. نشانه ی صفت مفعولی" ه " است مانند: زده- گفته- رفته- که گاه "شده " نیز به آخر اضافه می شود: زده شده- گفته شده

 6- صفت نسبی؛ آنست که کسی یا چیزی را به کسی یا چیزی یا محلی نسبت دهند. مانند: تبریزی- بلورین- پشمین- پشمینه- انسانی- مهتابی- جهرمی- سیمین- سیمینه- ساروی- مروزی. نشانه های صفت نسبی:

ی : مانند: الهی ( لطف الهی بکند کار خویش/ مژده رحمت برساند سروش)

ین : مانند: سیمین (پادشاهی پسر به مکتب داد / لوح سیمینش درکنار گذارد / برسرلوح او نبشته به زر/ جور استاد به زمهر پدر)

- گان : مانند: گروگان- دهگان- مهرگان

-ه : مانند: دوروزه- دهه- هزاره (غم زمانه که هیچش کران نمی بینم / دواش جز می چون ارغوان نمی بینم)

- ینه : مانند: پشمینه- زرینه- سیمینه(شرممان باد زه پشمینه ی آلوده ی خویش)

-انه : مانند: زنانه- مردانه- عاشقانه- جانانه( قانع به خیالی زتو بودیم چو حافظ /  یارب چه گدا همت و شاهانه نهادیم)

7- صفت تفضیلی(برتر): به صفتی گفته می شود که بوسیله ی آن موصوف با یک یا چند فرد هم نوع خود سنجیده می شود. نشانه آن در زبان فارسی " تر" است، که به آخر صفت ساده(مطلق) آورده می شود. مانند: خوبتر- قشنگتر- پس از صفت تفضیلی معمولا حرف اضافه ی " از" آورده می شود مانند :( زمین گشت روشن تر از آسمان). ولی گاهی به جای "از" کلمه های "که" و "تا" آورده می شود (به نزدیک من صلح بهتر که جنگ)، (بمیرم بهترتا درامتحان موفق نشوم). صفتهایی مانند: به- مه- که- کم وبیش، بدون داشتن علامت "تر" می توانند صفت تفضیلی باشند. (غم حبیب به که گفتگوی رقیب/ که نیست سینه ی ارباب کینه محرم راز). 

 8- صفت عالی(برترین): صفتی است که برتری موصوف خود را بر تمام افراد همنوع و همجنس خود برساند. نشانه ی آن در زبان فارسی"ترین" است. زیباترین – باهوش ترین- داناترین.

9- صفت ساده: آنست که یک کلمه و بدون جزء باشد. مانند: خوب- بد- راست- دروغ

10- صفت مرکب: دارای دوجزء یا بیش تراست. ماندد: خوشقدم- دلتنگ- دور دست- همکلاس- همسفر- دانشمند. صفات مرکب بدین ترتیب حاصل می شوند:

-از دو اسم: سنگدل- گلعذار- پریچهر- راستگو- ماهروی.

- ازفعل امر واسم: مردم آزار- سخن شنو- پندپذیر- خداشناس

-ازاسم وصفت: سربلند- دلتنگ- سرسنگین- دلخوش

-ازقید واسم: دوردست- زیردست- پرگل- کم مایه

-از اسم وعدد: یکدل- دورو- صد زبان

-از اسم و پیشاوند: همکلاس- همسفر- نااهل

-ازاسم و پساوند: دانشمند- سخنور- اندوهگین

نکته: به انواع دهگانه صفتهای بالا صفتهای پسین می گویند اما گروه دیگری ازصفت وجود دارد که به آنها صفتهای پیشین گفته می شود به این شرح : 

1- صفت شمارشی: دوسرباز

2-صفت اشاره: آن سرباز- این خانه- آن لباس

3-صفت پرسشی: کدام لباس- چه لباسی.

 4- کنایات

تعریف: کنایات جمع کنایه است و آنها عبارتند از کلمه هایی که معنی آنها پوشیده است و برای دانستن آنها به کلمه های دیگری بنام قرینه نیازمندیم. کنایات پنج دسته است: 1- ضمیر 2- اسم اشاره (صفت اشاره)  3- موصول  4- مبهمات و 5- ادوات پرسش .

4-1- ضمیر:

ضمیرکلمه ایست که بجای اسم می نشیند تا نیازی به تکرار اسم نباشد. مثال: یک نفر نیست که از مهتر من بپرسد به چه دلیل  تصور می کند ما بی اطلاع و بی شعور خلق شده ایم و به کدام حق هر وقت به یک نفر انسان می خواهند نسبت احمق بدهند او را به ما تشبیه می کنند. در این مثال به کلماتی مانند ما و من ضمیر گفته می شود و به اسمی که ضمیر به جای آن قرار گرفته است مرجع ضمیر گفته می شود.

مرجع ضمیراغلب قبل از ضمیر آورده می شود و در ضمن باید معلوم و روشن باشد تا اشتباهی رخ ندهد. برای نمونه اگر گفته شود: پرویز و سهیلا را در خیابان دیدم و از او گله کردم معلوم نیست ضمیر او به پرویز بر می گردد یا به سهیلا. گاهی اتفاق می افتد که مرجع ضمیر یک کلمه ی معین نیست بلکه به نتیجه و معنای جمله ی قبل بر میگردد. مثال: تندرستی بهترین نعمتها می باشد و آن در نزد خردمندان آشکار است.

اقسام ضمیر:      

الف- ضمیر شخصی: آن است که بر گوینده و شنونده و کسی که ازاو سخن به میان است دلالت نماید. گوینده ی سخن را اول شخص- شنونده یا مخاطب را دوم شخص و کسی که از او سخن به میان است ولی روی سخن به او نیست را غایب یا سوم شخص می گویند. این سه شخص یا مفردند یا جمع.  ضمیر شخصی خود بر دو گونه است :           

-ضمیر شخصی منفصل (گسسته): ضمیر شخصی وقتی به تنهایی گفته شود و به کلمه ی دیگری پیش از خود متصل نگردد آنرا ضمیر شخصی منفصل می نامند. مثال: من- تواوما - شما ایشان ( آنها)

-ضمیر شخصی متصل: هرگاه ضمیر شخصی تنها گفته نشود و به کلمه ی پیش از خود وصل شود آنرا ضمیر شخصی متصل گویند. این نوع ضمیر باز خود بر دو قسم است: ضمیر متصل که فقط به فعل متصل می شود و بصورت فاعل آن فعل در می آید و به آن ضمیر متصل فاعلی گفته می شود. ضمیرهای متصل فاعلی عبارتند از: م، ی, د, یم, ید, ند مثال: می نویسم- می نویسی – می گوید- می خوانیم- می شنوید- می روند. نوع دیگر که هم به فعل و هم به اسم متصل می گردند و دو حالت یا نقش  در جمله پیدا می کنند.1- حالت مفعولی 2– حالت اضافه: اینگونه ضمیر هرگز نمی تواند فاعل قرار گیرد. ضمایر این گروه عبارتند از: م- ت – ش – مان- تان – شان . مثال: می زندم- می بینمت- می گویدش- کتابمان – خواهرتان- لباسشان. درمثال زیر ضمیرهای متصل در حالت مفعولی به کار رفته اند:

بنال بلبل اگر با منت سر یاری است /  که ما دو عاشق زاریم و کار ما زاریست

هر که عیبم کند از عشق و ملامت گوید/تا ندیده است ترا بر منش انکاری هست

چرا زکوی خرابات روی بر تابم / کزین بهم  به جهان هیچ رسم و راهی نیست

یک آقایی که کیف چرمی قهوه ای زیر بغلش بود و عینک رنگی زده بود گفت:" مگر می توان حیوان را اینطور بیرونش آورد؟ شماها باید چند نفر بشین و تمام هیکل بلندش کنید و بزاریدش تو پیاده رو...

و در نمونه های زیر نقش اضافه (مضاف الیه ) دارند:

دوش می گفت که فردا بدهم کام دلت/ سببی ساز خدایا که پشیمان نشود

شخصم به چشم عالمیان خوب منظر است / وز خبث باطنم سرخجلت فتاده پیش

صدق دعوی تو از نور جبینت پیداست / منکر کوردلی شیوه ی انکار گرفت

 ب- ضمیر اشاره : به این و آن  ضمیر اشاره گفته می شود زیرا کسی یا چیزی را بوسیله این دو کلمه نشان می دهند. مثال: بر مال و جمال خویش غره مشو آن را به شبی برند و این را به تبی. توانگر فاسق کلوخ زراندود است و درویش صالح، شاهد خاک آلود، این دلق موسی است مرقع و آن ریش فرعون مرصع. معمولا این برای اشاره به نزدیک وآن  برای اشاره به دور به کار می رود- این و آن در موقع جمع بصورت اینان- آنان- اینها و آنها بکار می روند.

نکته: ضمیر باید دارای مرجعی باشد یعنی قبلا اسمی ذکر گردیده باشد و در جای دیگر بجای آن اسم ضمیر این یا آن قرار گرفته باشد. بنابراین اگر مثلا چیزی روی میز است و شما با اشاره به آن چیز از کسی می خواهید که آن را یا این را بردار, چون این و آن جای اسم قرار نگرفته است ضمیر اشاره نیستند.

ج- ضمیر مشترک: کلمه های خود- خویش وخویشتن را ضمایرمشترک گویند. و بدین جهت آنها را مشترک گفته اند که برای اول شخص – دوم شخص و سوم شخص به یک صورت  بکار برده می شوند. مثال: شما خودتان دیده اید- ما خودمان شنیده ایم-

تو چون خود کنی اختر خویش را بد /  مدار از فلک چشم نیک اختری را

توانگرا  دل درویش خود بدست آور /  که مخزن زر و گنج درم نخواهد ماند

4-2- اسم اشاره

 اگر این و آن با اسم آورده شود آنرا اسم اشاره گویند. ولی اگر فقط جای اسم بنشنند ضمیر اشاره نامیده می شوند. مثال: این پسر از آن دختر قوی تر است. اما در این مثال این و آن ضمیرند چون بجای سوسن و محمد (اسم) قرار گرفته اند: سوسن و محمد خواهر و برادرند اما این از آن با هوشتر است. و گاهی این و آن نه با اسم( اسم اشاره) و نه بجای اسم( ضمیر) بکار می روند و در این صورت مرجع معینی ندارند که مبهمات خوانده می شوند. مثال: همی بنگریند این به آن , آن به این  /  که کینه به دلشان نبد پیش از این

4-3- موصول

 موصول چنانچه از اسمش پیداست کلمه ایست که قسمتی از جمله را به قسمت دیگرهمان جمله پیوند می دهد. موصول بر دو گونه است:  که و چه. معمولا قبل از موصول یکی از کلمه های هر- این – آن آورده میشود:

هر آن که جانب اهل وفا نگهدارد / خداش در همه حال از بلا نگهدارد

هر که خواهد گو بیا و هر چه خواهد گو بکن /  کبرو ناز و حاجب و دربان بدین درگاه نیست

هر چه هست از قامت ناساز بی اندام ماست / ورنه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیست

بهرام که گور می گرفتی همه عمر/ دیدی که چگونه گور بهرام گرفت

4-4- مبهمات

مبهمات کلماتی هستند که کسی یا چیزی را به ابهام بیان نمایند و مانند ضمیر آنرا جانشین اسم قرار می دهند. مبهمات مشهور از این قرارنند: هرکه- فلان- بهمان- کس- کسی- کسانی- دیگری- بس- بسی- چند- بعضی- هیچ- هر- همه. به این مثالها توجه فرمایید: هرکه با داناتر از خود بحث کند تا بدانند که داناست, بدانند که نادان است. دو کس رنج بیهوده بردنند و سعی بی فایده کردند: یکی آنکه اندوخت و نخورد و دیگری آنکه آموخت و نکرد. به وفاداری من نیست در این شهر کسی/ بنده ی همچو مرا هست خریدار بسی. به در سرای عضدالدوله رو فلان خادم را بخوان و این نبشته بدو ده که فلانی فرستاده است.

4-5- ادوات پرسش یا استفهام

ادوات پرسش یا استفهام, کلماتی هستند که برای سوال و پرسش بکار می روند. رسم بر این است که هنگام نوشتن, در آخر جمله ی پرسشی علامت پرسش(؟) قرار می دهند. این ادوات عبارتند از:

که: برای انسان - نا امیدم مکن از سابقه ی لطف ازل / تو پس پرده چه دانی که, که خوب است و که زشت؟

چه: برای غیر انسان - عمر گرانمایه در این صرف شد / تا چه خورم صیف و چه پوشم شتا؟

کو: منم عزیز خرابات, پیر کنعان کو / که بوی یوسف خود بشنود ز پیرهنم؟ یا:

 کو صبر, کدام دل, چه می گویی تو؟/  یک قطره ی خون است و هزار اندیشه

کجا: درمورد مکان- گرم تو در نگشایی کجا توانم رفت؟ / بر آسنان که بمیرم برآستان ای دوست؟

کدام- کدامین: شک و تردید- کدامین عشق کدامین با وفایی؟ / که این در قلب مهرویان نباشد

مستم کن آنچنان که ندانم زبیخودی / در عرصه ی خیال که آمد؟ کدام رفت؟

چون: مانند: فکر بلبل همه آنست که گل شد یارش/ گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش؟

چرا: درمورد علت وسبب: دوستان عیب کنندم که چرا دل بتو دادم/ باید اول به گفتن که چنین خوب چرایی؟

کی: در مورد زمان: تو کی به دولت ایشان رسی که نتوانی  /  جز این دو رکعت و آنهم به صد پریشانی؟

مگر و هیچ: در مورد انکار و یا تاکید(ولی این دو کلمه جز ادوات پرسش حقیقی نیستند): مگر آدمی نبودی که اسیر دیو گشتی؟ هیچ می دانی که چقدر برایت نگرانم؟

مگر امسال زهر خانه عزیزی گم شد؟

اقسم که و چه:  که و چه سه قسم می باشد:

1-که و چه موصول: قسمتی از جمله را به قسمت دیگر جمله وصل می نمایند:

یکی را که در بند بینی مخند/ مبادا که نا گه در افتی به  بند

2-که و چه ربط : دو جمله را بهم پیوند یا ربط می دهند:

خواهی که رهی به کوی تحقیق بری / چون اهل حق از جدال می باش بری

با اهل خدا نشین و با ایشان باش / باشد که مگر به بال ایشان بپری

3-که و چه استفهام: بحالت پرسشی بیان می شود:

من نگویم که کنون با که نشین و چه بنوش که تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی

5- عدد

عدد به کلمه ای گفته می شود که برای شمارش یا ترتیب و یا تقسیم افراد یا اشیاء بکار می رود.کلمه ای که عدد برای آن آورده می شود معدود نام دارد. مانند:

دو کودک ز پشت کس دیگرند                          نه از پشت شاهند و زین مادرند

دو عدد و کودک معدود آن می باشد.

سخن در پرده می گویم چو گل از غنچه بیرون آی          که بیش از پنج روزی نیست حکم میر نوروزی

معمولا رسم بر این است که عدد را پیش از معدود می آورند ولی گاهی به ضرورت این قاعده رعایت نمی شود.مانند: گزین کرد از آن نامداران سوار         دلیران جنگی ده و دو هزار(یعنی دوازده هزار دلیرجنگی)

در زبان فارسی بر خلاف زبانهای دیگر عدد با معدود مطابقت نمی کند, یعنی اگرعدد جمع باشد باز هم معدود بصورت مفرد آورده می شود. در حالیکه در زبانهای دیگر( مثلا انگلیسی و عربی )چنین نیست. یک دانش آموز- هزار دانش آموز- صد گل.

5-1- اقسام عدد

- اعداد اصلی: و آن بیست کلمه می باشد: یک- دو-  سه- جهار – پنج – شش – هفت – هشت – نه – ده – بیست- سی- چهل – پنجاه – شصت- هفتاد – هشتاد – نود – صد – هزار. بقیه اعداد از ترکیب این اعداد اصلی بدست می آیند.

عداد ترتیبی: عدد ترتیبی یا وصفی آن است که برای ترتیب معدود بکار برده می شود. مانند: نخست(نخستین)- اول – دوم- دومین- چهارم – چهارمین- ...

اول بنا نبود که سوزند عاشقان / آتش به جان شمع فتد کاین بنا نهاد.

 اعداد ترتیبی را می توان پیش یا پس از معدود آورد. مانند: نخستین روز – روز نخستین- درس نخستین-        

- اعداد کسری: عدد کسری آنست که قسمی از عدد اصلی را بیان می کند.مانند: پنج یک- ده یک- هزار یک- که گاه بصورت ترتیبی هم می خوانند: یک پنجم- یک دهم- یک هزارم

- اعداد توزیعی: عدد توزیعی آنست که معدود خود را بطور مساوی تقسیم کند. مانند: یک به یک- یکا یک- ده تا ده تا- دوتا دوتا- سه تا سه تا

مثال: دست بر نبضش نهاد و یک به یک /  باز می پرسید از جور فلک

گاهی اوقات به اعداد اصلی پسوند گان می افزایند و آنرا به عدد توزیعی تبدیل مینمایند. مانند: یگان- دهگان- صدگان. 

نکته: چند- چندی- چندین- چندان, عدد مبهم و نا معلومی را بیان می کنند. مانند: سنگی به چند سال شود لعل پاره ای / زنهار تا به یک نفسش نشکنی به سنگ.

 از نیمه شب چندی گذشته بود

اما نه خواب بود و نه آرامش خیال

 فکرم بسوی سخنهای مادرم

 می رفت تا که بجوید حقیقتی

نکته: قدما فقط اعداد ترتیبی را وصفی دانسته بودند اما همانگونه که گفتیم اکنون اعداد را بطور کلی در دسته صفات قرار داده اند و آنها را صفت شمارشی نامیده اند و همینگونه ادوات استفهام را نیز در ردیف صفتها قرار داده اند و آنها را صفت پرسشی نامیده اند.

 6- قید

قید کلمه ایست که به صفت یا قید دیگر افزده می شود و آنها را به زمان و مکان و حالت و مقدار وابسته می سازد. مانند: سهیلا بسیار می کوشد تا در امتحان موفق شود.

اغلب اتفاق می افتد که برای صفت یا قید دیگری نیز قید می آورند. مانند: سوسن خیلی عاقلانه عمل می کند. محمد خیلی زیاد تلاش کرد.

6-1- اقسام قید

1-    قید از نظر ساختمان کلمه بر دو نوع است:  

- قید مختص: قید مختص همواره بعنوان قید در جمله بکار می رود. مانند: هنوز، هرگز، همیشه، ناگاه، جز، مگر، خوشبختانه و ...    زحسرت لب شیرین هنوز می بینم/ که لاله می دمد از خاک تربت فرهاد

- قید مشترک : قید مشترک آن است که در اصل قید نبوده بلکه کلمه هایی مانند اسم و صفت و عدد میباشند که در جمله برای کلمه ای بصورت قید آورده می شوند. مثال دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند/ گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند. یا: تو اینرا خوب میدانی که چشمت نرگس شهلاست/ تو اینرا خوب می دانی رخت مانند گل زیباست.

 2-    اقسام قید از نظر مفهوم و معنی:

2-1-قید زمان: آنهایی هستند که زمان انجام کاری را بیان می نمایند. مانند: امروز- شب- سحرگاه- صبحگاهان- زود- دیر- همیشه- پس از این- پیش از این- دردم- ناگهان- اکنون- دیشب- دوش- دیروز- دی و...

2-2-قید مکان: آنهایی هستند که محل و جای انجام شدن فعل را بیان می کنند. مانند: چپ- راست- پیش- نزد- نزدیک- اندرون- بیرون- دور- ایدر- اینجا- پیرامون-...

2-3- قید مقدار: مانند: چند- چندان- بسا- بسی- بیش- بیشتر- کم- کمتر- ذره ذره- قطره قطره- فراوان- بسیار- زیاد و....

2-4- قید تصدیق و تاکید: که فعلی را تصدیق یا تاکید می کند. مانند: آری- بلی- هرآینه- همانا- البته- بی شک- بدرستی- حتما- بی چون و چرا- ناچار...

2-5- قید ترتیب و عدد: مانند: نخست- دوم- سوم- یکدفعه- سرانجام- دسته دسته- فوج فوج ...

2-6-قید شک و گمان: که بیان شک و تردید می کند مانند: شاید- گویی- گویا-

2-7-قید پرسش: مانند: تاچند- چرا- کی- تاکی- برای چه- آیا- کدام- چطور...

2-8-قید استثنا: جز- مگر- جزکه- مگرکه...

2-9-قید نفی: نه- هیچ- خیر- هرگز- بهیجوجه- هیچگاه...

2-10- قید تمنا: که در مورد آرزو بکار می رود. مانند: آیابود- کاش- کاشکی- ای کاش...

2-11-قید حالت و چگونگی: که کیفیت و حالت انجام فعل را بوسیله فاعل بیان می کند مانند: آهسته- آسان- دشوار- دشخوار- آشکار- پنهان- گران- ارزان- خندان- گریان- سواره- پیاده- ایستاده- نشسته ...

2-12-قید سوگند: بخدا- بجان- حقا- خدا را- خدایرا- برای خدا...

نکته: اگر به آخر اسم یا صفت لفظ انه اضافه کنیم بصورت قید حالت یا چگونگی در می آید. در مثالهای زیر به اقسام قید توجه فرمایید:

خواهم فکندن خویش را پیش قد رعنای او/ تا برسر من پا نهد یا سر نهم بر پای او

تا چند زتنگنای زندان وجود / ایکاش سوی عدم دری یافتمی

دل کرد بسی نگاه در دفتر عشق / جز دوست ندید هیچ رو در خور عشق

یکچند به کودکی ، به استاد شدیم / یکچند ز استادی خود شاد شدیم

پایان سخن شنو که ما را چه رسید/ چون آب برآمدیم و چون باد شدیم

حافظ چو رفت روضه و گل نیز می رود / ناچار باده نوش که از دست رفت کار

گریه تلخ مرا کشت، بگو، بهر خدا / که ترا با دگران خنده ی شیرین تا کی؟

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند / آیا بود که گوشه ی چشمی به ما کنند؟

تا کی غم آن خورم که دارم یا نه؟/ وین عمر به خوشدلی گذارم یا نه؟

پر کن قدح باده که معلومم نیست / کاین دم که فرو برم  برآرم   یانه؟

خوشا دلی که مدام از پی نظر نرود/ به هر درش که بخوانند بی خبر نرود

برادرانه بیا قسمتی کنیم رقیب / جهان و هر چه در آنست از تو، یار ازمن

بگفتند پیشش یکایک مهان / سخنهای شاهان و گشت جهان

یادآوری: کلمه هایی مانند عمدا- حتما- شفاها- کتبا- سهوا- یقینا- قهرا- فقط-... از زبان عربی به فارسی وارد شده و بصورت قید در آمده اند.

 7- حرف اضافه

هفتمین قسم از کلماتی که در جمله بکار برده می شود حروف اضافه هستند. حرف اضافه کلمه ایست که پیش از اسم، ضمیر یا عبارتی می آید و آنرا متمم فعل یا مفعول بواسطه  قرار می دهد و بخودی خود معنی و نقش مستقل ندارد.

حروف اضافه بر دو گونه است:

الف - حروف اضافه ساده(بسیط): و آن شامل : به- با- از- در- بی- برای- چون- اندر- ... می باشد.

-آنکه تاج سر من خاک کف پایش بود       از خدا می طلبم تا به سرم باز آید

-زحال ما دلت آگه شود مگر وقتی           که لاله بر دمد از خاک کشتگان غمت

-چو در وفای توام بر دلم جفا مپسند          که پیش اهل وفا شرمسار خواهی شد

-بر سنگ زدم دوش، سبوی کاشی           سر مست بدم که کردم این اوباشی

-با من به زبان حال می گفت سبو            من چون تو بدم تو نیز چون من باشی

ب - حروف اضافه مرکب: و آنها عبارتند از: درباره- ازبهر- از برای- ازجهت ...

مثال:  اتفاقا شاه روزی شد سوار               با خواص خویش از بهر شکار

یادآوری: اگر چه حروف اضافه بیشتر برای نشان دادن نقش متمم به کار می روند ولی موارد استفاده دیگری نیز دارند چنانچه "از" پس از صفت تفضیلی آورده می شود. مانند: فریبرز داناتر از مهشید است. گاهی نیز بین دو کلمه قرار می گیرند مانند: یک به یک- سربه سر- جان به کف.مانند: بندگانیم جان و دل برکف/ چشم بر حکم وگوش بر فرمان.

 8- حرف ربط

هشتمین قسم از کلماتی که در جمله بکار برده می شود حروف ربط یا پیوندهستند. حرف ربط یا پیوند کلمه ایست که دو کلمه یا دوجمله را بهم ربط یا پیوند می دهد. حروف ربط نیز بر دو قسم است:

الف- حروف ربط ساده: و آنها عبارتند از: و- یا- که- پس- اگر- چون- چه- تا- اما- نه- لیکن- ولی...به قطعه ی مرگ قو اثر دکتر مهدی حمیدی شیرازی توجه فرمایید:

شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد             فریبنده زاد و فریبا بمیرد

شب مرگ، تنها، نشیند به موجی           رود گوشه ای دور و تنها بمیرد

در آن گوشه چندان غزل خواند آنشب     که خود در میان غزلها بمیرد

گروهی بر آنند کاین مرغ شیدا             کجا عاشقی کرد، آنجا بمیرد

شب مرگ  از بیم، آنجا شتابد              که از مرگ غافل شود تا بمیرد

من این نکته گیرم که باور نکردم          ندیدم که قویی به صحرا بمیرد

چو روزی ز آغوش دریا بر آمد           شبی هم در آغوش دریا بمیرد

ب- حروف ربط مرکب: عبارتند از: چونکه- چنانکه- تا اینکه- زیرا که- اکرچه- همینکه- وقتیکه- ...

یادآوری: حرفهای اگر- ار- تا، در جمله های شرطی به کار می روند ولی در ردیف حروف ربط یا پیوند به شمارمی روند. مثال: من ار حق شناسم و گر خود نمای/ برون با تو دارم درون با خدای.

 9- اصوات:

نهمین و آخرین قسم از کلماتی که در جمله بکار می روند واژگانی هستند که ما آنها را تحت عنوان اصوات می شناسیم. اصوات یا آواها لفظهایی هستند که برتحسین، شادی، تعجب، رنج، تنبیه، امید و مانند آن، که بیان کننده حالات روحی گوینده است دلالت می نماید. رسم بر این است که پس از نوشتن این اصوات علامت(!) را که نشانه تعجب و شادی است قرار می دهند. مشهورترین اصوات به قرار زیر است:

1- برای تحسین: به به- خوشا- آفرین- زهی- بارک الله- لوحش الله- ماشا الله- اینت- زه- حبذا- مرحبا- احسن. مثال: قضا گفت گیر و قدر گفت ده/ فلک گفت احسن ملک گفت زه

2- برای تعجب: شگفتا- عجبا- چه خوب- وه... مثال: آمدی وه که چه مشتاق و پریشان بودم/ تا برفتی ز برم صورت بیجان بودم.

3-برای ندا: ای- ایا مانند: ای عشق و آرزو نکشی دست از سرم/ ای روزگار بس نبود امتحان هنوز

4- برای تنبیه و آگاهی: هلا- هان- زنهار- هین- الا. مانند: زدم تیشه یک روز بر تل خاک/ بگوش آمدم ناله ی دردناک/  که زنهار اگر مردی آهسته تر/ که چشم و بناگوش و روی است و سر

5-برای افسوس: دریغا- دردا- افسوس- وای- آوخ- آه. مانند: دریغا که فصل جوانی برفت/ به لهو و لعب زندگانی برفت... افسوس که نامه ی جوانی طی شد/ وان تازه بهار زندگانی طی شد/ آن مرغ طرب که نام او بود شباب/ فریاد ندانم که کی آمد کی شد؟

                                                        پایان بخش اول- با تشکر: سید محمد حقایقی مقدم

 دستور زبان فارسی – بخش دوم- قسمت اول- جلسه دهم 18/09/1388

در بخش اول، بحث و گفتگو بر سر اجزای جمله خارج از جمله بود. بعبارت دیگر در قست اول ارزش مطلق کلمه ها مورد سنجش قرار میگرفت و در این بخش ارزش مکانی کلمات مورد توجه می باشد. بنابراین ابتدا باید جمله را بشناسیم تا سپس به بررسی کلمه های تشکیل دهنده ی آن بپردازیم.

1-    اقسام جمله

اقسام جمله عبارت است از: 1- جمله خبری 2- جمله انشایی 3- جمله امری 4- جمله پرسشی 5- جمله تعجبی  6- جمله ساده 7- جمله مرکب  8- جمله کامل  9- جمله ناقص 10- جمله مکمل  11- جمله معترضه.

1-جمله خبری: جمله خبری آنستکه، خبری را بیان کند و احتمال راست یا دروغ بودن در آن باشد. مثال: من به اصفهان می روم.

2-جمله انشایی:  جمله ای است که احتمال  راست و دروغ بودن در آن راه پیدا نکند. زیرا در جمله ی انشایی خبری بیان نمی شود. جمله های امری، پرسشی و جمله هائیکه دارای فعل دعا، تمنا و ندا باشند از این دسته اند. مثال: گوش کن پند ای پسراز بهر دنیا غم مخور.

3-جمله امری: آن است که شامل فرمان یا خواهش باشد. مانند: بحال این پریشان رحمت آرید. جمله امری اگر منفی شود معمولا به نام فعل نهی خوانده می شود. مانند: تو آب دیده از این رهگذر دریغ ندار.

4-جمله پرسشی: جمله پرسشی یا استفهامی آنست که شامل پرسش باشد. جمله های پرسشی معمولا با یکی از واژه ای پرسش(ادات استفهام) آغاز می گردد. مانند: چرا نه در پی عزم دیار خود باشم؟ / چرا نه خاک بر سر کوی یار خود باشم؟ معمولا در آخر جمله های پرسشی علامت پرسش"؟" قرار می دهند. گاهی نیز جمله  پرسشی بدون واژه پرسش بیان می شود. مانند: زود بر می گردی؟ امشب به خانه ی ما می آیی؟  در امتحان راهنمایی و رانندگی قبول شدی؟ گاهی هم در جمله پرسشی منظور شخص پرسش کننده شنیدن جواب نیست، زیرا خود گوینده جواب سوال را می داند، ولی برای تاکید بیشتر پرسش را مطرح می کند. مانند: مگر آدمی نبودی که اسیر دیو گشتی؟  اگر آلوده دامنم چه زیان؟  مگه کوری؟ مگه آدم نیستی؟ مثلا با آنکه گوینده می داند آن فرد کور نیست از او این پرسش را می کند تا به او بفهماند که تو چشم داری یاید از چشمهایت استفاده کنی . به اینگونه جمله پرسشی : پرسش تاکیدی یا انکاری گویند.

5-جمله تعجبی: آنست که بیان حالتی شگفت انگیز یا شادی بخش نماید. در آخر اینگونه جمله علامت تعجب یا شادی" ! " می گذارند. مانند: چه هوای خوبی!   چه مصیبت هولناکی! چه سری چه دمی عجب پایی! گاه ممکن است یک جمله هم تعجبی و هم پرسشی باشد. در این صورت در آخر آن جمله هم علامت پرسش و هم علامت تعجب گذاشته می شود. مانند: کس گهرازبهر سود باز به عمان برد؟! / هیچکس از زیرکی زیره به کرمان برد؟!   یا مانند: آدم عاقل این کار را می کند؟!

6-جمله ساده: آنست که تنها یک فعل داشته باشد. مانند: من دوستدار روی خوش و موی دلکشم.

7- جمله مرکب: آنست که بیش از یک فعل داشته باشد. مانند: دیروز که به خانه ی شما آمدم، او را در راه دیدم.

8-جمله کامل:  آنست که معنی آن تمام باشد و شنونده از شنیدن آن در حالت پرسش و انتظار باقی نماند. مانند: همیشه پیشه ی من عاشقی و رندی بود.

9-جمله ناقص: آنست که معنی آن تمام نباشد و شنونده از شنیدن آن در حالت پرسش و انتظار باقی بماند. مانند: از بس که چشم مست در این شهر دیده ام. ملاحظه می کنید که شنونده منتظر است تا دنباله کلام را بشنود تا قانع و راضی گردد.

10- جمله مکمل: به جمله ای که معنای جمله ناقص را تمام می کند جمله ی مکمل گفته می شود. اگر مصرع دوم شعر فوق را بیاوریم معنی کلام گوینده کامل می شود و شنونده از انتظار رهایی می یابد پس به مصرع دوم این بیت جمله ی مکمل گفته می شود. از بس که چشم مست در این شهر دیده ام / حقا که می نمی خورم اکنون و سر خوشم. جمله ناقص را جمله ی پایه و جمله ی مکمل ( یا جمله های مکمل) را جمله ی پیرو نیز می نامند. همچنین اگر جمله ی ناقص شرطی باشد خود آن جمله را جمله ی شرط و مکمل آنرا جواب شرط یا جزای شرط می نامند. مانند: اگر به زلف دراز تو دست ما نرسد / گناه بخت پریشان و دست کوته ماست. یا مانند: اگر کوشش کنی موفق خواهی شد.

11-جمله معترضه: به جمله ای گفته می شود که به اصل موضوع یا سخن ربطی نداشته باشد. و حذف آن هیچ خللی به مقصود وهدف اصلی وارد نکند مانند: دی پیرمی فروش- که یادش به خیر باد- / گفتا شراب نوش و غم دل ببر زیاد. و مانند: چنین گفت فردوسی پاکزاد / - که رحمت بر آن تربت باک باد- / میازار موری که دانه کش است / که جان دارد و جان شیرین خوش است.  معمولا جمله ی عترضه را بین دوخط تیره(– ) قرار میدهند. تا کاملا از جمله قبل و بعد مشخص شود.

 2- ارکان جمله

قبل از هر چیز خوب است بدانید جمله ها بر دو گونه است. اول : جمله های ربطی یا اسمی یا اسنادی و دوم: جمله های فعلیه.

1-جمله ی اسمی یا اسنادی: جمله ای است که در آن مفهوم انجام شدن کار نباشد بلکه صفتی یا حالتی را به کسی یا چیزی نسبت دهند یا از آن سلب نمایند. مانند: حافظ شاعری شیرین سخن بود. امروز هوا سرد است.  ورزش موجب سلامت است. ظلم و ستم پسندیده نیست. زیست شناسی درس سختی است.

2-جمله ی فعلیه: آنستکه در آن مفهوم انجام شدن کاری در یکی از زمانها وجود داشته باشد. ماندد: محمد در خانه به مادرش کمک می کند. ملت برای رهایی تلاش بسیاری کرد.

الف- ارکان جمله اسمی ، عبارتند از: مسندالیه- مسند- رابطه

1-مسند الیه: کسی یا چیزی است که کاری یا حالتی یا چیزی به او نسبت داده می شود یا از او سلب می شود. مانند: سامان دلیر است. خداوند مهربان است. مسند الیه ممکن است اسم، ضمیر، عدد، مصدر و اسم مصدر باشد. مانند: سوسن زیباست. او بسیار مهربان است. چهار زوج است. راست گفتن از صفات پسندیده است. ورزش موجب تندرستی است.

2-مسند : صفت یا کاری است که به مسند الیه اسناد دهند یا از او سلب کنند. مانند زمین گرد است. سوسن نامهربان است. سامان با هوش است. جوانمردی در بخشش است. مسند نیز ممکن است اسم، صفت، کنایه، اسم مصدر باشد. هنر سرمایه مرد است. تهران بزرگ است . پیروزی در این است.

3-رابطه:  کلمه های استن، بودن، شدن، گشتن، آمدن را رابطه می گویند. و به آنها فعل عام یا فعل ربطی گفته اند. ولی رابطه حقیقی در زبان فارسی که بیشتر مورد استفاده قرار می گیرد فعل است می باشد که از مصدر استن است. فعل ربطی است جز در سوم شخص مفرد بصورت مخفف بیان می شود. مانند: بیدارم- خوابی- هوشیارند-  بیدار است . . .

ب- ارکان جمله های فعلیه عبارتند از: فاعل(مسند الیه)- مفعول بی واسطه- مفعول بواسطه(متمم) فعل تام.

4-حذف در جمله

گاه ممکن است هر یک از ارکان جمله حذف گردند. حذف به دو طریق صورت می گیرد: اول به قرینه لفظی و دوم به قرینه معنوی. و اما اینک انواع حذف در جمله:

1-حذف فعل: برخی از فعلها برای قشنگی عبارت یا مختصر کردن کلام حذف می شوند. حذف فعل نیزیا به قرینه لفظی و یا به قرینه معنوی است. مثلا در عبارت زیر فعلها به قرینه لفظی حذف گردیده اند: " حکیمان دیردیرخورند و عابدان نیم سیر.(یعنی: وعابدان نیم سیر خورند). چون فعل خورند در جمله ی اول ذکر شده در جمله دوم حذف شده است. یا در این مثال: اگر هست مرد از هنر بهره ور / هنر خود بگوید، نه صاحب هنر. بنابراین باید دانست که در جمله هایی که فعل به قرینه لفظی حذف می گردد باید فعل ذکر شده با فعل حذف شده از همه نظر یکی باشد. درمثالهای زیر فعل ها به قرینه ی معنوی حذف گردیده اند: " معنای این جمله را نه تو دانی و نه من. فعل می دانم در جمله دوم حذف گردیده است که ازمفهوم جمله ی اول استنباط می شود. یا در این مثال: به منزل ما می آیی؟ نه. ( یعنی نه نمی آیم). یا مثلا به کسی گفته می شود: خواهش می کنم تشریف ببرید و او می گوید: چشم. (یعنی می روم.) یا در این مثال: هر که او بیدارتر پر دردتر/ هر که او آگاه تر رخ زردتر( که فعل ربطی است از آخر بیدارتر- پردردتر- آگاه تر- و رخ زردتر حذف شده است.) یا در این مثال: خبری که دانی دلی بیازارد تو خاموش تا دیگری بیارد.

2- حذف فاعل یا مسندالیه یا نهاد: در نمونه های زیر فاعل یا مسندالیه یا نهاد حذف شده است: حسین به خانه ی ما آمد و برگشت. یا در این مثال: " نسیم خنکی پابرچین، ازمیان تاریکیها میگذشت و---- آهسته از روی آتشدانهای پرعود و مجمرهای معطر عبور می کرد و---- گرد خاکستر را از گونه ی آتشها می ربود".یا مانند: خدا کجاست؟ همه جا است.

3- حذف مفعول: به  این مثال توجه فرمایید: دیروز کتابی را خریدم و به دوستم هدیه دادم. (یعنی کتاب را به دوستم هدیه دادم).

4-حذف مسند: به این بیت توجه فرمایید: دیدارشد میسر و بوس و کنارهم/ از بخت شکر دارم و از روزگار هم.(در بیت اول منظور این است که دیدار شد میسر و بوس و کنار هم میسر شد. که مسند است و حذف گردیده است و البته در این مثال رابطه هم محذوف است). یا مانند: در شب بیست و یکم ماه مبارک رمضان چه کسی شهید شد؟ امام علی(ع).

5- حذف حرف: حروف نیز گاهی در جمله حذف می گردند. مانند: سر پر گناهش بباید برید/ کسی پند گوید بباید شنید. که درمصراع دوم حرف اگر حذف شده است. معمولا در پاسخ به پرسش شخص سوال کننده بیشتراجزای جمله ی پاسخ، به قرینه پرسش، حذف میگردد.

 5-    ترتیب اجزای جمله

 در زبان فصیح فارسی رسم بر این است که هر کدام از کلمه های تشکیل دهنده ی جمله را در جای مخصوص خود قرار دهند، ولی در گذشته کمتر به این موضوع توجه می شده است بخصوص در شعر که شاعر به هیچوجه نمی توانسته است خود را مقید به رعایت این قواعد کند بلکه هدفش ساختن و پرداختن کلامی موزون بوده است که در ذهن شنونده تاثیری عمیق بگذارد. در جمله های فعلیه همانطور که قبلا اشاره شد ترتیب ارکان جمله به این قرار است:

1- فاعل:

2- مفعول بیواسطه

3- مفعول بواسطه(متمم فعل)

4- فعل

و در جمله های اسمیه یا اسنادی ترتیب ارکان جمله بدین قرار است:

1- مسندالیه

2- مسند

3-رابطه( فعل ربطی)

در نمونه ی زیر این قاعده رعایت شده است:

 در باغ زیر یک درخت تنومند سیب، پس از چند ساعت بازی و سبکسری به استراحت نشستیم و از هر دری سخنی درمیان آوردیم. آرزوهای شاگردان که تازه می خواستند از مدرسه بیرون آیند گوناگون بود و هر یک آرمانی داشت که برای سایرین با نهایت صراحت و سادگی بیان کرده و از آنها نظر می خواست.

و در این نمونه ها ترتیب ارکان بهم ریخته است:

-امیرالمومنین المستظهربالله نامه درنامه و پیک درپیک روان کرده بود با اصفهان.  وگر او کشته بر دست شاه/ به توران نماند سر و تختگاه.

معمولا در زبان فارسی کنونی فعل را در انتهای جمله می آورند ولی همانگونه که گفته شد این قاعده در همه ی موارد رعایت نمی شود.

جای قید در جمله: همانطور که قبلا اشاره شد قید وابسته به فعل است و وظیفه ی آن مقید ساختن فعل به زمان، مکان و .. است و اغلب آنها در جمله جای ثابتی ندارند. قیدهای زمان اغلب سایر اجزای جمله قرار می گیرند ولی بیشترین آنها پیش از فعل جای می گیرند.

[ دوشنبه چهاردهم دی 1388 ] [ 1:26 بعد از ظهر ] [ دراما ]

[ ]



مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه